|
لطفا اینجا عقده های درونیتون و خالی نکنید....!!!!!
دوشنبه 26 اسفند1387 من و بانو و هیچ کدوم از دوستای دختر و پسرم احتیاج به تظاهر توی این بلاگ و زندگی نداریم !
شمائی که اومدی اینجا و میگی خیلی وقته که داری متن های من و می خوانی و از توی متن هام به این نتیجه رسیدی که داریم تظاهر می کنیم اگه همیشه متن های من و دوستام رو خوانده بودی و الآن به دورغ میگی از نوشته هام به این نتیجه رسیدی اگه متن های قبل من رو هم خوانده بودی می فهمیدی که عاطی یه مدتی هم خیلییییییی غم داشت...!!!! راستی ممنون که بم فهموندی از دوستامی یکی از دوستائی که جدیدا از لیست دوستام خط خورد...!!!!
این چند وقت از یه دوست یه چیزائی دارم می بینم که باورم نمیشه...
آدم از دیگران میبینه ناراحت نمیشه اما از دوستی که چندین ساله باهاش دوستی خیلی بده دیدن این چیزا... از اون روز فقط دارم به این فکر می کنم که آیا من برای بانو به اندازه یک سی دی ارزش نداشتم...؟؟؟؟!!!!! وقتی به کارائی که راز یا شایا که جز بهترین دوستام هستن فکر می کنم این سوال برام بوجود میاد که اگه بانو هم برای من بهترین دوست هست من برای اون چی هستم...؟؟؟؟!!!!! با اون کار اونروز خیلی چیزا برام رفتن زیر سوال...!!!!
چقدر زندگی اینطوری خوش میگذره به آدم... یه آرامشی توش هست که توی این ۱۸-۱۹ سال هیچ موقع تجربه اش نکرده بودم... هیچ وقت فکر نمی کردم اینقدر شیرین باشه که با مامامنت اینقدر خوب و صمیمی باشی و خوش بگذره بت...!!! قبلا خیلی حرف برای گفتن و نوشتن داشتم توی این صفحه ، اما الآن چند وقتی هست که خالی شدم... نمیدونم چرا اینطوری شدم...!!!!! تمام چیزهائی که الآن دارم مخصوصا دوستای عالی ای که الآن اطرافم هستند رو عاشقانه می پرستم...!!!! خدایا برای همه چیز ممنونم ازت...!!!!
سرگذشت...!!!
چهارشنبه 23 بهمن1387
روزی که به تو گفتم دوست دارم ، واقعا دوست داشتم یادته...؟؟؟؟؟!!!!!! یادته اولین بار که با بغلت آشنام کردی چی توی گوشم گفتی..؟؟؟!!!! الآن دقیقا همونی شده که تو گفتی و خواستی... خیلی خوشحالم از اینکه دیگه با هم نیستیم ، خیلی خوشحالم که برام شدی یه خاطره ، خیلی خوشحالم که دیگه غصه نمی خورم بابت کارای احمقانه ات ( ببخشید ) ، اما همچنان هیچ کی برام تو نشده...!!!! + عاشقی همش غمه ، نگو تحملت کمه...!!!!
الآن خیلی زیادتر از اون چیزی که باید دارم حال می کنم و خوش می گذرونم اما نمیدونم چرا از فکر تو بیرون نمیام...!!!
سعید رو دوست دارم ، خیلی خیلی خیلی نزدیک به اون چیزی که من می خوام هست ! خوشم میاد از سعید من اما....!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! (( پ.ن : سارا این عکس برات آشنا نیست ؟؟!!! یاد یه روز خاص نمی افتی...؟؟؟!!!
خدایا برای همه چیزی که بم دادی و داری میدی ممنونم ازت ! خدایا کمکم کن نزدیک شم به خودت !!!! خدایا....؟؟؟؟؟؟!!!!!!
خوشم میاد هرچی کمتر محل می گذارم بت و کمتر توجه می کنم ، بیشتر جذب میشی و کمتر دور میشی...!!!! نمیدونم چرا ول کن من نیستی...؟؟؟!!!! برام عجیبه واقعا....!!!! نمیدونم این از فواید سن بالا بودن هست یا از اون جهت هست که باید به پسرا....!!!!!!!!!!!! ولی جدای از این فاصله ی سنی ۷ ساله دوستی با پسرای بزرگ بهتر از کوچیک هاست...!!!! بزرگ ها یه چیزائی رو درک می کنن که کوچیکا حتی تو خوابشون هم نمی توانن بفهمن اون موارد رو...!!!! پ.ن : خدایا شکرت...
خدایا شکرت...!!!!!!
پنجشنبه 10 بهمن1387
خدایا شکرت...!!!! جدیدا یاد گرفتم چطوری باید شکر کنم خدا رو...!!!! سعید.ن دیروز عمل کرد ، رفتم بیمارستان.... بالاخره بعد از گذشت ۶ ماه توانستم محسن رو برای همیشه به یک خاطره تبدیل کنم... رابطه ام با مامان ما فوق تصور شده.... به محمد گفتم... کارام داره به خوبی پیش میره ، تا چند روز دیگه ام شروع به درس می کنم... خدایا کلی کلی کلی شکرت...!!! پ.ن : الآن خیلی راضیم...!!!
....!!!!!
یکشنبه 29 دی1387 دیروز یکی بم گفت دلش برام تنگ شده بود که حتی فکر نمی کردم بودنم براش مهم باشه ، چه برسه دل تنگ بشه...!!!!
اتفاقات عجیبی داره برام میفته...!!!!
خدای من باورم نمیشه...
سه شنبه 24 دی1387
امروز تولدش بود... خدای من باورم نمیشه... هیچ کس امروز نتوانست من رو درک کنه ، به بانو گفتم اما انگار نمی خواست از محمد به دل نمی گیرم خیلی ، خودش مریض بود طفلی.. خدای من باورم نمیشه.... در کل امروز ۳ ساعتی حرف زدیم با هم ، چقدر عوض شدیم... چقدر پخت ما رو این دوستی... چقدر انتخاب های بعدی رو مشکل تر و با فکرتر کرد برامون.... با حرف های امشبت تمام کار ها و دعوا ها و چرت و پرت های اون موقع رو در پوش گذاشتی.... تو ذاتت عوض نشده پسرم.... امروز بعد از شنیدن حرفات باز هم احساس دین بیشتری به محمد کردم برای کمکش ، اگه محمد نبود الآن چه بلائی سر من اومده بود واقعا ؟؟؟؟!!!!!! بت نگفتم اما این آخرین باری بود که صدای من و یا حتی اثری از من رو دیدی... منظور هیچ کدوم از حرفات رو نفهمیدم امشب... امروز تولدت بود...!!!!!
مطمئنم...!!!!
جمعه 20 دی1387 یه روز همه چیز رو تعریف می کنم...!!!!
خاطرات این روزای فوق العاده نباید گوشه ی ذهن من خاک بخوره....!!! باید به اون هم بگم تا اون هم وقتی به سن من رسید بتوانه از تمام موقعیت های زندگیش استفاده کنه...!!!
خوابم میاد ، اما دلم خواب نمی خواد...!!! درس دارم ، اما دلم درس خواند نمی خواد...!!!! خیلی کار دارم ، اما دلم کار رو هم نمی خواد...!!!!
دلم شدید هوای اون زمانی رو کرده که دودی بودم در حد خدا... راستش رو بخوای دلم یه چیزی فراتر ار سیگار و قلیون می خواد... امروز که داشتیم با بانوی قدیس فیلم میدیدم بش گفتم که دلم چی می خواد ، دوستم جدی نگرفت !!! دلم می خواد یه روز اونقدر بخورم که دیگه هیچی رو نفهمم... به محمد گفتم دلم نمی خواد لب به الکل بزنم اما الآن دلم می خواد برا یه بارم که شده امتحان کنم ، شاید با خود محمد این کار رو بکنم ، گفت که پایست...!!! دلم تخت اتاقم رو توی حالتی می خواد که ..... با آغوش باز انتظارم رو بکشه (این و فقط بانو میدونه ) دلم یه مهمونی خودمونی می خواد توی باغ لواسون بنیامین مثل اونی که اون سال رفتیم با بچه ها.... دلم پیاده روی میرداماد تا پاسداران رو می خواد با محمد ( مطمئن باش این هفته میبرمت ) +دلم خیلی چیزای دیگه ام می خواد ، شاید تو یه پست دیگه نوشتم...!!!
خدا دوست سرت رو سرباز نکنه... +هفته دیگه بنده خدا عمل داره ، جای اینکه دنبال کاراش باشه باید توی پادگان شیفت وایسه...
|
|